رادینرادین، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 5 روز سن داره

وبلاگ آقای نی نی

سری ترین مکان های دنیا

مطمئنم سری ترین مکانهای دنیا توی همین سوراخ سمبه های خونه ما نی نی داراست . از بس که ما بزرگیم و سوراخ ها و درزها رو نمی بینیم و نی نی ها کوچکند و کلی مخفی گاههای این مدلی دارن. البته جسارت نشه ها! آقای نی نی ما که خیلی هم بزرگ هستند. آنقدر بزرگ که اگه صداشونو فقط چند دسی بل ناقابل بالا ببرن نشدنی ترین کارها از پشتک بارو زدن آقای پدر و کلاغ پر خانوم مادر همه و همه عملی می شه. بگذریم! چند وقتی بود که تلفن خونه یه دفعه قطع می شد. از تماسهای پشت سر هم با شماره 17 تا کنترل سیم های ورودی ساختمان و باز کردن دل و روده تلفن هیچ کدوم کارساز نبود. بعد از یه مدت دوباره تلفن درست می شد و باز وسط یک تماس مهم قطع می شد! و این به صورت یک مشکل لاینحل ا...
21 آذر 1392

حمام

بالاخره نی نی بعد از یک ماه رفت حموم ...................غر نزنین. یادتون باشه پدر پدر پدربزرگ و مادر مادر مادربزرگ همه شماها هم زودتر از این مدت گرمابه تشریف نمی بردن . بعله اینجوریه.   ...
21 آذر 1392

تو خیلی کوچولویی

پتوی تو یه چیزی در حد چند سانتی متره ! وقتی امروز صبح سرتو فرو بردی زیر پتوی چندسانتی متری و دنبال بابا اون زیر گشتی بلند خندیدم. فکر این که بابا فقط در صورتی که سایز یک موش کوچولو باشه می تونه زیر اون پتو مخفی بشه و تو با سر بری زیر پتو که دنبالش بگردی! منو به این چالش انداخت که تو خیلی کوچولویی. خیلی کوچولو ... ما چقدر از تو توقع داریم. توقعات بزرگ از یک آقای نی نی خیلی کوچک.
6 آذر 1392

عکس

  اولین تجربه پیانو   اولین خرید لباس زیر       ابراز نگرانی ...
25 آبان 1392

مثل یک مهاجر

وارد کوچه ثبت که می شم اولین خیابون می پیچم سمت چپ. اولین جایی که شد پارک می کنم که می بینم داره می خنده می گم چرا می خندین می گه آخه چادرت به این ماشین نمی آد . انگشت اشاره ام رو فشار می دم و صدا می پیچه ورود اداری . درو باز می کنم و می آم داخل. اون روبرو نشسته . احوال پرسی می کنیم و هنوز کیفمو روی میز نذاشتم می گه خانوم چایی حاضره . و قبل از این که جواب بدم می گه سه تا نامه داریم و پشت بندش میگه وقتی صبحونه تونو خوردین انجام بدین. این نامه های تکراری خسته کننده رو دوست ندارم. می شینم و زل می زنم به پوستر روبروم. عکس منو با یه زن کشاورز ته مزرعه داره . یادمه خیلی خوش ژست بود. عین همه زنای کشاورز آفتاب سوخته با دستای زمخت که ...
25 آبان 1392

قانون لعنتی

دارم گوشتا رو خرد می کنم . اون قدر کوچیک و ریز که آقای نی نی بتونه راحت بخوره. خون قرمز از گوشه پلاستیک زده بیرون. همین طوری که چاقوی رومیکشم روی گوشت یاد حرف مامانم می افتم . گوشت بره شیشک ! یعنی چی ! یعنی زیر شش ماهش بوده . بعد فکر می کنم که این گوشت تازه زیر چاقوی تیز من مال یه بره  خیلی کوچیک بوده . خیلی کوچیک . یه بره شاد کنار مامانش. یه بره بی دغدغه از همه چیز و پراز شور زندگی . پر از جفتک زدن روی علفها . که با هر جست و خیزش دل مامانشو شاد میکرده . حالا اینجاس....زیر چاقوی تیز من . خون قرمزش توی پلاستیک ماسیده و مامانش یک روز کلی از نبودنش غصه خورده . وقتی دست و پاشو گرفتن که ببرنش  بره کوچولو کلی ترسیده .دلم گرفت . خیلی ...
25 آبان 1392

مترجم همزمان

اولین داستانی که آقای نی نی تعریف کرد: قیل قیلللللی - توپ-اشاره به پنجره (بوف)-نیس-میوووو- بیا بیا ترجمه داستان: قلقلی داشت توپ بازی می کرد توپش افتاد از پنجره بیرون . هر چی گشت توپشو پیدا نکرد . یه دفعه دید گربه کوچولو داره با توپش بازی می کنه . به گربه هه گفت بیا بریم با هم توپ بازی کنیم .  
25 آبان 1392

Dear Mom

تقدیم به مامان  عزیزم به بهانه تولدش 4 آذرماه مامان، یک روزی داشتم به نافم دست می‌زدم، مکث‌کرده و به فکر فرو‌رفتم. چه یادآوری کوچک و خنده‌داری از یک ارتباط مهم. یک رابطه که به یادم آورد، من چگونه این شدم. حتما فکر این که من یک زمانی کوچولو، بی پناه و کاملا وابسته به یک شخص دیگر بودم خیلی سخته.   اما من بودم. و اون یک نفر دیگه تو بودی، مامان.   وقتی دیگران میگویند به تو شباهت دارم حس عجیبی دارم و آن کاملا درست است چشمها   بینی گوشهای ما شبیه به هم است و اگر دقیقتر نگاه کنی حتی بند بند انگشتانمان. وقتی به آن فکر کنی خیلی هم عجیب نیست من همیشه جزی...
20 مهر 1392

ویولون

چقدر خوبه ها !کل ساعتی که توی شبانه روز خوابیده باشی از انگشتای یک دستت هم کمتر باشه . خسته و کوفته تمام روز کار کرده باشی . بعد همگی برین بیرون دنبال خرید و کارای عقب مونده .توی ترافیک لعنتی گیر کنین. آقای نی نی خسته بشه و هی غر بزنه و بره توی مخ دو نفریتون. بعد برسی سر کوچه و ببینی اومده ! ویولون زن رو می گم . نمی دونم یادت می آد یا نه ؟ هر چند ماه یک بار می آد . آنقدر قشنگ می زنه که تمام همسایه ها از پشت پنجره تماشاش می کنن. سیاه می پوشه و قیافه اش توی تاریکی خیلی واضح نیست. اما موسیقی اش توی تمام فضای کوچه و خونه پخش می شه . بعد ماشینو پارک می کنیم و تو با هیجان سوار کالسکه می شی و با آقای بابا دنبالش راه می افتین. منم خسته و آش و لاش م...
20 مهر 1392